مسعود بن عبد الله شيراز ى ( بابا ركنا )

186

نصوص الخصوص فى ترجمة الفصوص ( فارسى )

اسم ذات است با جميع صفات . و تجلّى كه از ذات بود ، نباشد ، الّا بر صورت متجلّى له ؛ كه آن بنده است بحسب استعداد وى . از بهر آنكه ذات بىمثل حق تعالى منزّه است از آنكه او را صورتى معيّنه بود ؛ تا چون تجلّى فرمايد به آن صورت فرمايد . پس ، حاصل سخن اين باشد كه : حق - عزّ شأنه - چون از ذات خود به بنده تجلّى كند ، بمثابت آينه بود برابر شخصى ؛ تا چنان كه صورت آن شخص بود از خوبى و زشتى ، در آينه نموده شود . و اگر بدين عبارت ادا كنيم ، به فهم اقرب باشد كه : انسان چون كامل شد ، آن حصّه كه وى را است از وجود مطلق ، بر وى متجلّى گردد ؛ و آن حصّه ، عين ثابتهء وى است ؛ پس صورت عين ثابتهء خود ديده باشد ، نه حق . كه حق - عزّ شأنه - از صورت معيّنهء محدودهء محصوره متعالى است ؛ بندهء مقيد به صورت معيّنه چگونه حق را تواند ديد ؟ از آن جهت شيخ - قدّس سرّه - مىفرمايد كه : غير ذلك لا يكون . و شايد كه تفسير « غير ذلك لا يكون » بدين وجه كنند ، به سبيل تأكيد ، شيخ - قدّس سرّه - مىفرمايد كه : غير ذلك لا يكون ؛ يعنى : جز اينكه گفتيم كه : تجلّى به صورت متجلّى له بود ، صورت نمىبندد . از بهر آنكه : ميان متجلّى و متجلّى له مىبايد كه مناسبتى بود . و در اين صورت مناسبت ميان حق و بنده آن است كه : حق تعالى ، متجلّى است ، به آن اعتبار كه : چون وى مطلق است ؛ و مقيّد به اسم و رسم نيست . و بنده نيز از رقّ قيود مشخّصه ، مطلق و معرّا گشته . و از عبوديّت اسماء جزئيّه مخلّص و مبرّا شده . چرا كه : بندهء اللّه است و بس . با همگى وى فانى شده ؛ افعال در افعال حق ؛ و صفات در صفات حق ؛ و از بنده جز آنكه به آن متميّز است از حق ، كه آن وجود شخصى وى است ، نمانده . پس چون مناسبت ميان عبد و ربّ حاصل شد ، تجلّى متواصل شد بدين صفت كه : بنده جز خود را در آينهء حق نبيند . و اگر سايلى گويد كه : وقت هست كه نفس متجلّى مىگردد بر سالك در